شعرعاشقانه

بیاحالشوببر

+  

گاهی نیاز داری به یک آغوش بی منت
که تورو فقط و فقط
واسه ی خودت بخواد
که وقتی تو اوج تنهایی هستی با چشاش بهت بگه:
دیوونه...تا
تهش باهاتمعینکعینکعینک

 

نویسنده : محمدجوادعلیپور ; ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/۱٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ خدایا اون رفته ؟

خدایا اون
رفته...تنهام
داره بارون میزنه
خدایا سیگار میکشم تا آرومشم
دودش که اذیتت
نمیکنه خدا جون؟
خدایا امشب منو سیگارمو با هم بغل بگیر
آخه اونم مثله من
تنهاستگریهگریهگریه

نویسنده : محمدجوادعلیپور ; ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/۱٥
comment نظرات () لینک


+ نرووووووووووووووووووو...

چرا نمیفهمی منو؟

از کنارم بی اعتنا چرا تو رد
میشی؟

نرو . . . .

نرو بمون با بودنت

برگای زرد و خسته ی پاییز جوون میشه

نرو ! ! !

 

نویسنده : محمدجوادعلیپور ; ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/۱٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ خوب است اینگونه نگاه کنیم

Image Hosted by Free Photo Hosting at http://www.iranxm.com/

 


1.مرد را به عقلش نه به ثروتش

2.زن را به وفایش نه به جمالش

3.دوست را به محبتش نه به کمالش

4.عشق را به صبرش نه به ادعدایش

5.مال را به برکتش نه به
مقدارش

6.خانه را
به ارامشش نه به اندازش

7.اتومبیل
را به کاراییش نه به مدلش

9.غذا را به
کیفیتش نه به کمیتش

10.درس را
به استادش نه به سختیش

11.دانشمند
را به علمش نه به مدرکش

12.مدیر را به عملکردش نه به جایگاهش

13.سخن را به عمق معنایش نه به گویش اش

نویسنده : محمدجوادعلیپور ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/۱۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ عکس های فانتزی باربی

      

 

 

...
ادامه مطلب
نویسنده : محمدجوادعلیپور ; ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/۱۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ می نویسم

 

آپلودسنتر عکس سایت پی سی دی

برای ان عاشق بی دل می نویسم که حرمت اشکهایم
را ندانست


برای ان
مینویسم که معنای انتظار را ندانست،

چه روزها و
شبهایی که به یادش سپری کردم

برای ان
مینویسم که روزی دلش مهربان بود

می نویسم تا
بداند دل شکستن هنر نیست

نه دگر نگاهم
را برایش هدیه میکنم ، نه دگر دم از فاصله ها
میزنم

و نه با
شعرهایم دلتنگی ها را فریاد می زنم

می نویسم شاید
نامهربانی هایش را باور کند
نویسنده : محمدجوادعلیپور ; ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/۱۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ شعرعاشقانه

اسمش شهاب بود .

 

اسم من هم مهناز هست .

روی یه سادگی تو ی محل کار باهاش آشنا شدم .

مدیر فروش شرکت بازرگانی بودم و شهاب هم بازاریاب بین المللی همون شرکت
بود .

با یک نگاه ساده شروع شد .

من توی فکر اون نبودم اما اون توی فکر من بود .

یک روز از من اجازه خواست تا با پدر و مادرش به روش سنتی به خواستگاری
من بیاد .

وقتی علت این اجازه رو ازش خواستم فقط گفت : اجازه بدید به روش سنتی زیر
سایه بزگترها عرض کنم .

خب وقتی متانت و پایبندی به اصول خانواده رو در اون اینجوری دیدم به
خودم گفت عالیه مرد زندگی به این میگن .

خلاصه زد و به خواستگاری اومد .

هر دو از یک خانواده ثروتمند و بدون مشکل مالی و هر دو خانواده دارای
ادعای روشنفکری بودیم .

نتیجه حاصل شد و ما ازدواج کردیم .

تا یکی دو هفته حتی روش نمی شد منو ببوسه و من هم دلم نمیومد متانت
حرمتش از بین بره .

تا اینکه یکی از روزها خودم زدم به در عشق و عاشقی و شروع کردیم با هم
به بوسه های عاشقانه و همیشه در کنار هم بودیم به حدی که سر کار هم از کار غافل
شدیم و چسبیدیم به این عاشقانه بازی ها به حدی که افراط رو به حد تفریط رسوندیم
.

خب اون یه خانواده ثروتمند داشت و من هم همینجور .

هر کدوم چندین میلیارد پشتوانه داشتیم .

دیگه بی خیال شدیم و با وجود علاقه به شغلمون استعفا دادیم و شب تا صبح
و صبح تا شب با هم بوسه های عاشقانه رد و بدل می کردیم .

مسافرتهای عاشقانه می رفتیم .

دنیا رو فقط توی خودم و خودش خلاصه می دیدیم .

زمان گذشت و یک سال نشده کم کم شهاب احساس کرد داره از من زده میشه
.

شهاب داشت از من خسته می شد و مطمئن بودم که من هم به زودی به این احساس
خواهم رسید .

یه روز شهاب گفت : من بریدم . فکر نمی کردم به اینجای خط برسم
.

جواب دادم : عزیزم یعنی عشق خط پایان داره .

اون گفت : نداره اما من عشق رو تو بوسه های عاشقانه نمی دیدم و تا به
امروز فقط واسه خاطر تو حتی از کارم هم زدم .

اون حق داشت . چون من احساس عاشقانه رو اینجوری دوست داشتم اما اون چنین
قدرتی رو نداشت .

به خودم گفتم اون یه عاشق واقعی هست که به افراط من به خاطر خود من تن
داد .

از من خواست که این رابطه رو به این شکل ادامه ندیم و مثل بقیه دنبال
کنیم .

من هم به خاطر اون قبول کردم . چون من هم دوستش داشتم .

راستش من خیلی به این مدت عادت کرده بودم و نتونستم بدون اون شکل زندگی
کردن دوام بیارم .

اون قدر خسته شدم که با هم توی نحوه زندگی به تفاهم نرسیدیم
.

لج و لجبازی شروع شد .

...
ادامه مطلب
نویسنده : محمدجوادعلیپور ; ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/۱۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ شعر عشق

کاش می شدلحظه ای
پروازکرد

حرف های تازه را آغاز
کرد

کاش می شود خالی ازتشویق
بود

برگ سبزی تحفه درویش
بود

کاش تا دل می گرفت و می
شکست

عشق می آمدکنارش می
نشست

کاش با هردل دلی پیوند
داشت

هرنگاهی یک سبد
لبخندداشت

نویسنده : محمدجوادعلیپور ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/۱۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ عکس عاشق

نویسنده : محمدجوادعلیپور ; ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/۱۳
تگ ها: جواد
comment نظرات () لینک


+ شراب شعرچشمای تو

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
همه اندیشه ام اندیشه
فرداست
وجودم از تمنای تو سرشار است
زمان در بستر شب خواب و بیدار
است

شراب شعر چشمان تو

هوا آرام، شب خاموش، راه آسمان‌ها باز
خیالم چون کبوترهای وحشی
می‌کند پرواز

رود آنجا که می‌بافند کولی‌های جادو، گیسوی شب را
همان جاها، که
شب‌ها در رواق کهکشان‌ها عود می‌سوزند
همان جاها، که اختر‌ها به بام قصر‌ها مشعل می‌افروزند
همان جاها، که رهبانان معبدهای ظلمت نیل می‌سایند
همان جاها که
پشت پرده شب، دختر خورشید فردا را می‌آرایند

همین فردای افسون ریز رویایی
همین فردا که راه خواب من بسته
است
همین فردا که روی پرده پندار من پیداست
همین فردا که ما را روز دیدار است
همین فردا که ما را روز آغوش و نوازش‌هاست
همین
فردا، همین فردا

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد

زمان در بستر شب خواب و بیدار
است
سیاهی تار می‌بندد
چراغ ماه، لرزان از نسیم سرد پاییز است
دل بی تاب و
بی آرام من از شوق لبریز است
به هر سو
چشم من رو می‌کند فرداست

سحر از ماورای ظلمت شب می‌زند لبخند
قناری‌ها سرود صبح
می‌خوانند
من آنجا چشم در راه توام، ناگاه
تو را از دور می‌بینم که
می‌آیی
تو را از دور می‌بینم که میخندی
تو را از دورمی‌بینم که می‌خندی و
می‌آیی
نگاهم باز حیران تو خواهد ماند
سراپا چشم خواهم شد

تو را در بازوان خویش خواهم دید
سرشک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو
خواهد شد
تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت
برایت شعر خواهم
خواند
برایم شعر خواهی خواند
تبسم‌های شیرین تورا با بوسه خواهم چید
وگر
بختم کند یاری
در آغوش تو
ای افسوس!

سیاهی تار می‌بندد
چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است
هوا آرام
شب خاموش راه آسمان‌ها باز
زمان در بستر شب خواب و بیدار است

 

نویسنده : محمدجوادعلیپور ; ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/۱۳
تگ ها: جواد
comment نظرات () لینک


+ عکس های عاشقانه متحرک زیبا

عکس های عاشقانه متحرک زیبا عکس های عاشقانه متحرک زیبا عکس های عاشقانه متحرک زیبا عکس های عاشقانه متحرک زیبا عکس های عاشقانه متحرک زیبا عکس های عاشقانه متحرک زیبا

نویسنده : محمدجوادعلیپور ; ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/۱۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ تنهایم...

 

 

تنهــایـم ...
اما دلتنگ آغــوشی نیستــم...
خستــه ام ...
ولـی به تکیـه گـاه نمـی اندیشــم...

چشــم هـایـم تـر هستنــد و قــرمــز... ... ...

ولــی رازی
نـدارم...
چــون مدتهــاست دیگــر کسی را "خیلــی" دوست
ندارم

نویسنده : محمدجوادعلیپور ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/۱۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ نگرانت می شوم....

سرفه می
کنم ، بیرون نمی پرد .. سکوت بدی در گلویم نشسته

این روزها دلم که می
گیرد


نگرانت می
شوم


و می دانم اینهمه ابر را



برای قشنگی گوشه ی آسمان نگذاشته
اند…

نویسنده : محمدجوادعلیپور ; ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/۱۳
تگ ها: جواد
comment نظرات () لینک


+ من اگرمانشدم...

من اگر ما
نشدم صحبتی از خویش نبود
ما شدن مرحم این زخم دل ریش نبود

بعد تو هیچ کسی
با دل من یار نشد

هر که آمد دل من بعد تو هوشیار
نشد

من اگر ما نشدم جای تو تنها بودم

تو نبودی ولی از عشق تو من ما بودم

من اگر
ما نشدم خاطر تو با من بود

گله ای نیست زتو چون که خطا از من بود

تو ندیدی که دلم در پس
یک صحبت مرد

سیلی سرد
غرورم به دل غربت خورد

من از آوار نگاهت قفسی ساخته ام

من اگر ما نشدم چون که تو را باخته ام

نویسنده : محمدجوادعلیپور ; ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/۱۳
comment نظرات () لینک


+ باتو...


حال من خوب است اما با تو بهتر
میشوم


اخ.. تا میبینمت یک جور دیگر
میشوم


با تو حس شعر در من بیشتر گل
میکند


یاسم و باران که می بارد معطر
میشوم


در لباس ابی از من بیشتر دل
میبری


اسمان وقتیکه می پوشی کبوتر
میشوم


انقدرها مرد هستم تا بمانم پای
تو


میتوانم مایه ی گه
گاهدلگرمی شوم


میل میل توست اما بی تو باور کن که
من


در هجوم بادهای سخت پرپر
میشوم

نویسنده : محمدجوادعلیپور ; ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/۱۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ اغوش نو........

 

ای
همه وازه...

ومن
ازسکوت لبریزم!

انگارکابوس این روزهای خاکستری،سایه
انداخته به خیال من

حوالی
این ساعت های بارانی،جای زیادی برای رفتن ندارم

غیرآغوش نو!

باکوچه ه پس کوچه های این
شهرغریب

نویسنده : محمدجوادعلیپور ; ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/۱۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک